خاطرات تلخ وشیرین بانوی مشهدی

سلام به همه ی دوستان قدیم وجدیدم

امان امان ازین تکنولوژی .هم خوبه هم بد .

دیگه کی سراغ وبلاگ میاد .اینقدر هممون در دنیای وایبر بعد

هم تلگرام و.........غرق شدیم که دیگه وبلاگ جایگاه خودشو

از دست داده .

اینقدر امسال اتفاقات جوور واجور افتاد که

موندم از کجا شروع کنم .

نمیگم همش بد بوده یا همش خوب .هردو باهم بود ولی

شوک بزرگی امسال به خانوادمون وارد شد .

اون هم فوت شوهر خواهر همسرم بود که چون خیلی سالم

بود والبته جوان بود همه شوکه شدیم .هیچ دارویی مصرف

نمی کرد وخودش را یک پا دکتر طب سنتی می دانست .

همسرم اعتقاد دارد که همین مراجعه نکردن به پزشک و

صد البته خواست خدا علت فوتش شد .

علت مطرح کردن این موضوع ناراحت کردن خواننده های فرضی

نبود ولی دوست دارم شما هم اگر در اطرافیانتان کسی

را دیدید که احساس سنگینی می کند وفکر میکند

ترش کرده ودردی را در قفسه سینه اش احساس می کند

فورا و فورا اورا به بیمارستان  با ماشین اورژانس منتقل

کنید .نه با ماشین شخصی .این بنده ی خدای فوت شده ،

اورژانس اجازه داده بود که با ماشین شخصی به بیمارستان

منتقل شود که متاسفانه در ماشین برادر همسرم جان سپرد .به همین راحتی .

وقتی می گویند مرگ از رگ گردن به انسان نزدیک تر است

گزافه نگفته اند .واقعا همین طور است و جالب بود که

هیچکس باور نمی کرد که چنین شخصی اینقدر سریع

وبدون هیچ ناراحتی فوت کند .

خدا همه رفتگان را بیامرزد .

واما امسال سال کنکور پسر بزرگم علا بود .آقا علای ما رشته ی تجربی

بود ورشته ی تجربی فقط چند رشته ی اولش  خوب است وبقیه

چنگی بدل نمی زند .خیلی از قبولیش نا امید بودم واصرارداشت

که حتما وفقط وفقط مشهد قبول شود وبالطبع مشهد قبول شدن

خیلی سخت بود .البته زبان سراسری قبول شد ولی

ترجیح دادیم که مهندسی پزشکی دانشگاه آزاد را انتخاب کند .

با ورود علا به دانشگاه وشروع کلاس هایش کمی آرامش گرفتم

وفکرم راحت شد .

امسال تابستان با تمام شدن درس علا ،ما هم بیکار ننشستیم

وکمی به سروروی خونه رسیدیم ولی همین به سروسامان دادن

دوماه طول کشید .با این که اصلا بنایی نداشتیم ولی نمی دونم

چطور اینقدرطول کشید .البته چون اسباب ها در خونه بودند و

جابجایی اسباب ها کمی اذیتمان کرد ولی به حمدلله آن هم تمام شد .

از اتفاقات دیگر امسال شکستن زانوی مامانم بود که منجر به عمل

شد وتا یک ماه که نمی توانست راه برود ما بچه ها به نوبت

پیش مامان بودیم وپرستاری مامان را می کردیم .خداروشکر

الان با یک عصا راه می رود .

ازدیگر کارهایی که همین چندروز پیش انجام دادم گذراندن

کارگاه حفظ جزء 30 قران کریم بود منتهی به روش کودکانه

وبا روش استاد محسنی که آموزش به روش کدگذاری است .

الان در بعضی از مهد ها این روش اجرا می شود .

این هم از حال وروز این روزهای ما که مثل برق وباد م گذرد .


برچسب‌ها: سکته ی قلبی, استاد محسنی, روش کدگذاری قرآن, مشهد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 20:20 توسط ستوده| |

Design By : Night Melody