خاطرات تلخ وشیرین بانوی مشهدی

سلام 

به همین زود ی بیست سال گذشت 

DSC 0067   Copy

تحلیل رفتن بدن وموهای سفید سر وچین وچروک دست وصورت 

 همه نشانه این است که سنی از ما گذشته است ولی نمی دانم

چرا هنوز خود را حدود 30 سال می دانم وفکر می کنم چند سال اندک

از زندگیمان گذشته است .

خدارا شاکرم که همسری داشتم که مثل کوه پشتم بود و هست

خدا را شاکرم که همسری دارم که مهربان است ودوست داشتنی 

خدارا شاکرم که همسرم گوشِ گوش کردن به دردودل های من را

دارد وهیچگاه ابراز خستگی نکرده است 

خدا را شکر می گویم که اهل کار است وتلاش وتا جایی که

بتواند برای رفاه وآسایش خانواده زحمت می کشد 

خدا را شکر  می گویم به خاطر نداشتن هیچ خصلت بدی

در وجودش و در اخلاقش 

 خدارا شکر می گویم به خاطر درک بالایش واین که قبل از این

 که من چیزی بخواهم خودش متوجه می شود 

گاهی اوقات از خودم می پرسم آیا واقعا من لیاقت اورا دارم ؟

البته خوب معلوم است بعد به جواب مثبت می رسم .

شاید ملاک های انتخاب همسر در بست سال پیش با امروز

خیلی متفاوت تر بود .

در بیست سال پیش و قبل از آن ،کسی که ازدواج می کرد

واقعا هدفش زندگی بودوبه تنها موردی که فکر نمی شد طلاق بود.

 فقط قشر مرفهی از جامعه بودند که طرز تفکری فراتر از جامعه

داشتند وطلاق در بینشان شایع بود ولی متاسفانه امروزه با دخترها

وبخصوص تاکید روی دخترهاست که وقتی در آستانه گرفتن مراسم

هستند وبا آنها صحبت می کنم ووقتی از آنها سوال می کنم که

آیا شناخت کافی از همسرت پیدا کردی یا واقعا به تفاهم عمیق رسیدید

یا این که پیش مشاوره رفته اید ومشاور تایید کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟در جواب

یک جمله می گویند که فوقش به تفاهم نرسیدیم طلاق

می گیریم .به همین راحتی

زمان ما اگر واقعا می خواستند ما را نصیحت کنندمی گفتند

ازدواج مثل هندوانه سر بسته است ممکن است خیلی باب میل

باشد وممکن است آنچه که انتظارش را داشتیم نباشد

 در هر صورت نمی توان هندوانه را دور ریخت وهدر کرد

باید روشی را پیدا کنیم تا هندوانه قابل خوردن باشد .

شاید بگویید چون خودت احساس خوشبختی می کنی ومشکلی

در زندگیت نداری اینچنین می گویی .باور کنید این طور نیست .

من هم با این که خانواده های ما از دو فرهنگ مختلف بودند

وهیچ شناختی از همسرم نداشتم غیر از یکی دوجلسه خواستگاری

که صحبت کردیم وتحقیقاتی که پدرم انجام داده بود ،با تمام این تفاصیل

 سه روز بعد از مراسم ازدواج ،راهی روستای خمک زابل شدیم

وتازه آنجا بود که همسرم را شناختم .البته دوران نامزدی هم بود

 ولی چون دوران کوتاهی بود وچون دوران مخصوصی است ،فقط

تا حدودی شناخت حاصل شد .

در هرصورت توصیه من به همه جوان ها این است که اولا از روی

هوا و هوس ازدواج نکنند ودوما واقعا به فکر زندگی باشند

وسوما این چشم وهمچشمی های خانمان سوز را کنار بگذارند

که هرچه می کشیم از دست این چشم وهمچشمی هاست وزندگی

خود وهمسرشان را تلخ نکنند .

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳ساعت 15:52 توسط ستوده| |

Design By : Night Melody